تبليغاتX
دستخط یک گمشده
روزنوشته های بی بهانه
 گره
 

نگاهت که در نگاهم گره خورد

 گره زدن سبزه سفره هفت سین رافراموش کردم

|+| نوشته شده توسط گمشده در جمعه شانزدهم فروردین 1387  |
 خسته
 

روزی که رسیدم از راه آمده خسته بودم

امروز که می خواهم بروم از آن روز

خسته ترم...

|+| نوشته شده توسط گمشده در شنبه بیستم بهمن 1386  |
 برف
 

برف نو سلام

پیوند سپیدی ات با سیاهی شبهای دلم مبارک!!!

 

پ.ن.امروز وقت درست کردن گوله برفی ناگهان حس کردم که چقدر برای این کار پیر

شده ام.اخه تمام موهام زیر برف یه دست سفید بود.

|+| نوشته شده توسط گمشده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386  |
 راه
 

مدتی است دیگر چیزی از ذهنم نمی گذرد

راه ذهنم مسدود است

شاید کارگران در حال کار باشند

 

|+| نوشته شده توسط گمشده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386  |
 نوشتن
 

هر کار میکنم دستم به نوشتن نمی رود

یکی بیاید دست مرا به نوشتن ببرد

 

پ.ن۱ تا به حال ناز کردن دست و دل برای نوشتن دیده اید؟؟؟؟ من که زیاد از این نازها

کشیده ام.

پ.ن۲ اجالتا اگه کسی راه حلی برای اینکه ما نوشتنمان بیاید سراغ دارد بگوید که سخت

در خماری به سر می بریم

|+| نوشته شده توسط گمشده در سه شنبه بیستم آذر 1386  |
 کله خالی
 

چرا بعضی ها حرف زدن با دهان پر رو بد می دونند

در حالیکه خودشون با کله خالی حرف میزنند؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط گمشده در چهارشنبه هفتم آذر 1386  |
 این هوا
 

عجیب است که در این هوا نوشتنم نمی آید...

من برای نوشتن از تو

واژه ها را کم دارم

|+| نوشته شده توسط گمشده در چهارشنبه سی ام آبان 1386  |
 سرما
 

از آنجاییکه چیز بهتری برای خوردن پیدا نکردم بسیار

سرما خوردم

پ.ن.حتما سعی کنید چیز بهتری برای خوردن پیدا کنید

پ.ن۲ درصورت خوردن سرما باید عواقب آن از جمله خوردن آمپول را هم به جان بخرید

پ.ن۳ آدم شکمو حقشه هر چی سرش میاد.

|+| نوشته شده توسط گمشده در شنبه بیست و ششم آبان 1386  |
 گمشده
 

ما شدیدا دلمان برای خودمان که خیلی وقت است گمشده ایم

تنگ شده.

 

پ.ن.هر کس مارا پیدا کرد خوش به حالش

پ.ن۲.این گمشدگی هم گاهی کار دست آدم میدهد. چه کاری؟؟؟ آنش دیگر به خودمان مربوطه.

پ.ن۳.هیچ وقت از یه آدم گمشده اینقدر نمی پرسند کجایی.خوب اگه میدونستم که گم نمی شدم.

|+| نوشته شده توسط گمشده در شنبه نوزدهم آبان 1386  |
 راه
 

هرگز به راهی که پا خورده است نروید

چرا که تنها به جایی میرسید که دیگران رفته اند.

 

پ.ن.این جمله که بدجوری فکرم رو مشغول کردرو یکی از عزیزان دل برام نوشته

بود حیفم اومد شما هم نخونیدش.پس بخوانیدوپند بگیرید.

|+| نوشته شده توسط گمشده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386  |
 پروانه
 

مثل پروانه ای در مشت

چه آسون میشه منو کشت!!!

 

پ.ن.گویی هزار سال است که مرا کشته اند .اما اینکه چرا هنوز زنده ام....؟

|+| نوشته شده توسط گمشده در شنبه هفتم مهر 1386  |
 مدرسه
 

تمام خاطرات مدرسه را در آن کیفی گذاشته بودم

که مادرم قاطی خرت وپرت ها دم در گذاشت

 

پ.ن.مهر که میاد من هوایی میشم ناجور!یکی بیاد هوای مدرسه رفتن رو

از سر من به در کنه!

|+| نوشته شده توسط گمشده در دوشنبه دوم مهر 1386  |
 نزدیک
 

باور نکن تنهاییت را

من در تو پنهانم تو در من

از من به من نزدیک تر تو

از تو به تو نزدیک تر من

 

پ.ن۱.خداییش اونقدر با این شعر حال کردم که نتونستم ننویسمش .

پ.ن۲.نمیدونید چقدر دلم میخواست یکی این حرف رو به من میزد!ولی هر جا رو نگاه

میکنم فقط و فقط خودم رو میبینم.پس از من به من نزدیک تر خودم.

|+| نوشته شده توسط گمشده در جمعه سی ام شهریور 1386  |
 نماز
 

در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

 

پ.ن.ببین کار دنیا رو دیگه محراب هم برای آدم میخواد تعیین تکلیف کنه

آخه آدم حرف دلش رو کجا بگه؟؟؟

|+| نوشته شده توسط گمشده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386  |
 سکوت
 

به یادآرزوهایی که می میرند

سکوتی میکنم از فریاد سنگین تر!

|+| نوشته شده توسط گمشده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386  |
 نمک
 

وای به روزی که بگندد نمک

 

پ.ن نگید منظورت چیه که خودم هم دقیقا نمیدونم یهو با نگاه کردن به اوضاع خودم یاد

 این ضرب المثل افتادم.یعنی دیگه آخرش.

|+| نوشته شده توسط گمشده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386  |
 تنهایی
 

وقتی تو نیستی آنقدر تنها می شوم

که تنهایی دلواپسم می شود

|+| نوشته شده توسط گمشده در جمعه نهم شهریور 1386  |
 پناه
 

تو ای پایان تنهایی

پناه آخر من باش!

 

پ.ن. دیگه از این صریح تر و ساده تر نمیتونستم بگم چی میخوام!

|+| نوشته شده توسط گمشده در شنبه سوم شهریور 1386  |
 زندگی

 

شاید آن روز که سهراب نوشت

تا شقایق هست زندگی باید کرد

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت

باید این جور نوشت

هر گلی هم باشی

چه شقایق چه گل پیچک و یاس

زندگی اجبار است

 

 

پ.ن. این نوشته رو یکی از دوستام برام آف لاین گذاشته بود. اونقدر خوشم اومد

که نتونستم یه جا ثبتش نکنم

|+| نوشته شده توسط گمشده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386  |
 نگاه
 

دارم از تو مینویسم که نگی دوست ندارم

از تو که با یه نگاهت زیروروشدروزگارم

 

پ.ن. این یه نگاه که میگم واقعا یه نگاه بودها فکرنکنید بیشتر بوده!

 

|+| نوشته شده توسط گمشده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386  |
 سنگ
 

برای هر کی دل من تنگ میشه

تا میفهمه دلش از سنگ میشه

 

پ.ن.تف به این روزگار!

|+| نوشته شده توسط گمشده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386  |
 وایستا
 

وایستا دنیا وایستا دنیا من میخوام پیاده شم

وایستا دیگه مگه نگفتم ایستگاه نگه دار!!!!!!!!!!

|+| نوشته شده توسط گمشده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386  |
 فیلم
 

من نمیفهمم یعنی چی که فیلمها مجوز ساخت میگیرند

اونوقت مجوز نمایش بهشون نمیدن

خوب باباجون برای چی مردم رو میذارید سرکار؟

از اول نذارین فیلمی رو که نمیشه نمایش داد بسازن. .. بی نمک ها!

|+| نوشته شده توسط گمشده در شنبه سیزدهم مرداد 1386  |
 ساعت
 

-میدونی ساعت چنده؟

-نه!فقط میدونم از لحظه ای که عاشقت شدم خیلی گذشته!

|+| نوشته شده توسط گمشده در یکشنبه هفتم مرداد 1386  |
 من وتو
 

تو مرا میفهمی

من تو را میخوانم

و همین ساده ترین قصه یک انسان است

|+| نوشته شده توسط گمشده در سه شنبه دوم مرداد 1386  |
 عاشق
 

-یه چیزی رو مدتهاست میخوام بهت بگم .راستش....فکر میکنم

عاشق شدم.

- ای وای بمیرم الهی حالا خیلی مریضی بدیه؟نمیری یه وقت!

-!!!!!!!!!!!!!!

پ.ن میتونم قسم بخورم که همه پسرهاودخترهایی که این دیالوگ رو میخونن بدون استثنا

فکر میکنن همون کسی هستن که جمله اول رو میگن نه جمله دوم مگه نه؟

|+| نوشته شده توسط گمشده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386  |
 حس
 

تو چه حسی هستی که به من پیوستی؟

پ.ن زودتر راستشو بگو تا حالت رو نگرفتم.

|+| نوشته شده توسط گمشده در جمعه پانزدهم تیر 1386  |
 چرا
 

امروز باید همینجوری الکی شمع های رو کیک رو فوت کنم و

یه سال بزرگتر شم.

کسی میدونه چرا؟

|+| نوشته شده توسط گمشده در یکشنبه دهم تیر 1386  |
 دروغ
 

-وقتی دروغ میگی چشمات برق میزنه!

- من تا حالا فکر میکردم فقط دماغم دراز میشه!!!!!!!!!

 

|+| نوشته شده توسط گمشده در چهارشنبه ششم تیر 1386  |
 دیر
 

و ناگهان .....

 چه زود دیر میشود

 

پ.ن از خودم خنده ام میگیره .چرا؟ خوب اگه میدونستم که خنده ام نمی گرفت

 

|+| نوشته شده توسط گمشده در یکشنبه سوم تیر 1386  |
 
 
بالا